تبلیغات
گنجینه
شنبه 17 دی 1390

از دست نوشته های قدیمیم

   نوشته شده توسط: سعید    نوع مطلب :عمومی ،

یه نگاهی به دست نوشته های قدیمیم انداختم. بعضی از چیزایی که نوشتم انقدر با تفکرات حالام فرق میکنه. یه سری هم هست که اصلا درکشون نمیکنم، اصلا باورش سخته که من یه زمانی همچین چیزی نوشتم، باید یه روز وقت کنم و دوباره بخونمشون. البته هستن نوشته هایی که خیلی برام جالب بودن. یکی از اونا رو اینجا میارم.


«ساعت 2:45 (عصر) - دوشنبه - 18/9/81

قبلا من مرگ رو در یک زمان، مثلا چند سال و چند ماه و چند دقیقه و ... بعد از تولدم در انتظاار خودم می دیدم. فکر می کردم هر وقت به اون لحظه رسیدم با مرگ آشنا می شم و با همراهی اون به اون دنیا می رم. اما حالا فکر می کنم مرگ از لحظه اول به وجود آمدنم با من بوده و در تمام طول زندگیم من رو همراهی می کرده و ما راهی رو می رفتیم که من می خواستم. اما یه زمانی می رسه که مرگ راه رو انتخواب! می کنه و اون موقع من هستم که باید با اون برم. اون وقت من به دنیای اون می رم. اون وقته که من می میرم.»


- کلا یادم رفته بود، اما حالا که نوشته هامو مرور کردم دیدم از همون ده دوازده سال قبل نوشته هام پر هست از مرگ و خودکشی و این مزخرفات. همینه دیگه، از بس به این چرت و پرتا فکر کردم آخرش اینجوری شدم

- نفهمیدم چرا نوشتم «انتخواب!» . به احتمال زیاد اشتباهی نوشتم انتخواب و بعد چون نمیخواستم خط بزنم یه علامت تعجب جولوش گذاشتم.


جمعه 9 دی 1390

And they are all the same...

   نوشته شده توسط: سعید    نوع مطلب :عمومی ،

2:8 I desire therefore that the men in every place pray, lifting up holy hands without anger and doubting. 2:9 In the same way, that women also adorn themselves in decent clothing, with modesty and propriety; not just with braided hair, gold, pearls, or expensive clothing; 2:10 but (which becomes women professing godliness) with good works. 2:11 Let a woman learn in quietness with all subjection. 2:12 But I don’t permit a woman to teach, nor to exercise authority over a man, but to be in quietness. 2:13 For Adam was first formed, then Eve. 2:14 Adam wasn’t deceived, but the woman, being deceived, has fallen into disobedience; 2:15 but she will be saved through her childbearing, if they continue in faith, love, and sanctification with sobriety.

«Paul's First Letter to Timothy»

http://ebible.org/web/1Tim.htm


P.S: Happy new year.

P.S: http://www.easyenglish.info/bible-commentary/1tim-lbw.htm


جمعه 2 دی 1390

جاده ی نفرین شده

   نوشته شده توسط: سعید    نوع مطلب :تنظیاط!! ،

یه جاده ای هست با طول و عرض کم، یعنی عرضش حد اکثر به اندازه ی هست که دو تا ماشین پهلو به پهلو بتونن توش حرکت کنن. کنار جاده هم پیاده رو و این حرفقا نیست، یه منطقه گلی هست. این جاده یه جورایی میانبر هست و اکثر اوقات خلوته و ماشینی ازش رد نمیشه به جز یه وقت خاص. وقتی که قرار باشه من ازش رد بشم! یعنی باورتون نمیشه، قبل اینکه به این جاده برسم خلتوه، وقتی هم که ازش رد بشم باز هم خلوته، اما به محض اینکه پامو میزارم رو این جاده یهو په سه چهار تا ماشین ازش رد میشن که معمولا یکی از جلو میاد و یکی از عقب و دقیقا وسط جاده به هم میرسن، یعنی اینکه من باس برم تو قسمت گِلی کنار جاده.
چند سالی بود که اوضاع به همین شکل بود و این جاده باهام مشکل داشت. من هم کم کم بهش عادت کرده بودم. یه روز که طبق معمول موقع رد شدن از این جاده یهو سر و کله ی پنج شیش تا ماشین پیدا شد، به جاده گفتم که چی؟ زورت همین قده، اصلا عین خیالمم نیست. هر چی ماشین می خوای بفرست. هیچی دیگه، جاده شنید و شاکی شد. از فردا اون منطقه پر شد از ماشین های تعلیم رانندگی. خب لابد میگیرد که چی؟ چه ربطی به من داره؟ آها... یعنی هر وقت که من با دوچرخه ی محبوب و معروفم در حال گذشتن از اون قسمتم، حتما قبل رسیدن به جاده یه ماشین تعلیم رانندگی اون کنار منارا پارکه و منتظر من. تا میرسم بهش و می خوام از کنارش رد شم، یعنی تا نصف ماشین رد شدم، یهو ماشین شروع میکنه به حرکت با سرعت آروم، یعنی هم سرعت خودم. اگه سرعتمو زیاد کنم که جلوتر جاده بد ذات هست و مسلما چهار پنج تا ماشین یهو سر و کلشون پیدا میشه، پس مجبورم سلانه سلانه پشت سر ماشین تعلیم رانددگی حرکت کنم. اما به مححضه اینکه سرعمو کم میکنم و با فاصیه ی د وسه متری پشت ماشین حرکت میکنم اونم سرعتشو نصف میکنه، یعنی باید سلانه سلانه پشتش راه برم تا این مسیر تموم بشه. این ماجرا بارها و بارها واسم اتفاق افتاده.
حالا شما بگید جاده ی نفرین شده و این خرافات وجود نداره، بالاخره یک روزی روح این جاده ی نفرین شده به شما گیر میده، اون وقت حرفای من یادتون میاد.


جمعه 25 آذر 1390

حواس واسمون نمونده که!

   نوشته شده توسط: سعید    نوع مطلب :تنظیاط!! ،

1- ناخن های دستمو می گیرم، طبق عادت همیشگی قبل از اینکه بریزمشون تو سطل آشغال میشمرمشون که ده تا باشن، اگه نباشن اطرافو نگاه میکنم تا ناخن فراری رو پیدا کنم و همراه بقیه بفرستمشون تو سطل آشغال. اینبار تو سرشماری دوتاشون غایبن، دو بار دیگه میشمرم اما هنوز نتیجه همونه، گروه جستجو تشکیل میدم و همه جا رو میگردم، معلوم نیست کجا پریدن، هر چی هست بی خیالش میشم، اتاق خودمه، بالاخره گیرشون میارم!

حدود 24 ساعت بعد موقع تایپ کردن متوجه موضوع عجیبی میشم، آره درست حدس زدین، دو تا ناخن مفقود در واقع چیده نشده بودن و هنوز رو انگشتام تشریف داشته و در حال خندیدن بهم بودن.

 

2- تو یکی از صفحات اینترنتی در حال خوندن یه مقاله ی طولانی ام. مقاله که تموم میشه صفحه ی رو میبندم و به خودم میگم که خب یه سری به فیس بوک بزنم. اما یه چیزی به نظر درست نمیاد، بعد از چند ثانیه نگاه گنگ به مانیتور تازه متوجه میشم اون مقاله رو از رو صفحه ی فیس بوک یکی از دوستام می خوندم.


پ.ن: همینطوری پیش بره باید یه بخش تو گنجینه بزنم به اسم سوتی های من.


جمعه 18 آذر 1390

ماجرای خلقت آدم و رانده شدنش از بهشت

   نوشته شده توسط: سعید    نوع مطلب :داستان کوتاه ،تنظیاط!! ،

یه روز که خدا سر جاش نشسته بود و به مخلوقاتش نگاه میکرد یهو احساس کرد که یه چیزی کمه و الان وقتشه که یه چیز جدید خلق کنه. یه چیز که با مخلوقات قبلی فرق اسای داشته باشه، یه شاهکار. این شد که شروع کرد به فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن، تا اینکه بالاخره فکراش به نتیجه رسید. خواست از پست ترین چیز بهترین مخلوقش رو بسازه تا به خودش نشون بده که چیزی برای خدا غیر ممکن نیست. پس یه تیکه گل برداشت و شروع کرد به شکل دادن و انقدر روش ار کرد که بالاخره یه آدم از توش در اومد. بعد دید اینجوری این بدبختو ول کنه نمیشه، بدبخت از تنهایی افسردگی میگیره و میمیره و شاهکارش به... به چیز میره. این شد که یکی دیگه از اونا درست کرد و ایندفه بهش این قدرت رو داد از خودش یه موجود شبیه خودش بتونه تولید کنه و اسشمو گذاشت حوا. اما دلش نیومد که نمونه اولیه رو بندازه دور، از اونور هم نمیخواست این اولیه رو بیکار بذار، واسه همین کاری کرد تا اینا با همکاری همدیگه بتونن یه کپی از خودشونو درست کنن. کار که تموم شد از خوشحالی ذوق کرد و هم هی فرشته هارو خبر کرد تا بیان شاهکار جدیدشو ببینن. فرشته ها که اومدن لب و لوچشون آویزیون شد که خدا مارو گرفتی، این اوشکولا آخه ارزش این همه سر و صدا رو داشت. خدا هم شاکی شد و گفت اصلا حالا که اینجوریه باید بهشون تعظیم کنید. شیطان اون وسط شاخ شد که عمرا، خدا هم جوش آورد از شوتش کرد از بارگاهش انداختش بیرون. شیطانم گفت حالا که اینجوری شد کاری میکنم که از خلق اینا پشیمون بشی. خدا هم گفت زکی. هیچی دیگه، او جریان که تمو شد خدا یه دنیا برا مخلوقات جدید درست کرد تا توش زندگی کنن. بهترین قسمت دنیا رو هم که بهشت بود مختص این دو تا کرد. یه کمی که گذشت دید این دو تا هم که مثل بقیه ی مخلوقاتش هم بچه مثبتن هم یه خورده گاگول میزنن. این شد کم کم اختیاراتشون رو زیاد کرد. اما هنوز کامل نبودن. بالاخره دل به دریا زد و با اینکه میدونست داشتن قدرت تشخیص و ادراک چقدر سخته اما واسه کامل شدنشون خواست این قدرتو بهشون بده تا دیگه واقعا شاهکار مخلوقاتش بشن. واسه همین یه درخت درست کرد گذاشت یه جای تابلو وسط بهشت تا از میوش بخورن و یوخده عقل بیاد تو سرشون و آی کیوشون بره بالا، تا از خودشون قدرت کامل تصمیم و تشخیص داشته باشن. روزها و ماه ها و سالها گذشت اما مخلوقات جدید اصلا متوجه درخته نشدن. طوری شد که هر دفعه میرفتن طرف درخت فرشته ها کار و زندگی رو ول میکردن شرط بندی میکردن سر اینکه چقدر به درخت نزدیک میشن یا اینکه بالاخره میوه رو می خورن یا نه. اما نخوردن که نخوردن. خدا که از دستشون کفری شده بود بهشون رکب زد. میدونست الان به اینا بگه بیایین اینو بخورین واستون خوبه اینا مشکوک میشن و لج میکن و مسخره بازی در میارن و میشه همون قضیه ی لیمو، که بهشون گفت واستون خوبه بخورین، اینا هم گفتن این که تلخته، حتما یه بلایی می خواد سرمون بیاری و ما نمیخوریم. آخرشم خدا مجبور شد پرتقال رو خلق کنه. هیچی، واسه همین ایندفه بهشون گفت اینو نخورینا، اینو واسه شما درست نکردم، اگه بخورین پدرتونو در میارم. آقا به محض اینکه اینو گفت گوش این دو تا تیز شد. باز ضایع بازی درآوردن و گفتن حتما این میوه یه قدرتی توش داره که میگه نخورین. بیا بخوریم، اما از اونجایی که بدجوری خدا تهدیدشون کرده بود دو دل بودن که بخورن یا نخورن. خدا هم اون بالا نشسته بود هی تو دلش میگفت بخورین دیگه خرا، شونصد ساله مارو از کار و زندگی انداختین. عجب کاری کردیما، ایکاش انقدر نمیترسوندمشون. اوضاع همینطوری موند تا این وسط شیطان به داد خدا رسید. بدبخت که نمیدونست همه ی اینا نقشه ی خداست و از طرفی سر قضیه ی بیرون افتادن از بارگاه الهی از دست این دو تا عصبانی بود، تصمیم گرفت هرطوری شده کاری بکنه که اینا میوه رو بخورن تا از چشم خدا بیوفتن. یوخده با آدم سر و کله زد دید نمیشه، خیلی سوسوله و عین سگ از خدا میترسه. رفت سراق حوا، انقدر از مزایای میوه ی جدید گفت که بالاخره حوا راضی شد میوه رو بخوره و آدمو هم راضی کرد. همین که خوردن خدا از خوشحالی چنان دادی زد که کل دنیا لرزید، آدم و حوا فکر کردن که چون خدا فهمیده اینا میوه ممنوعه رو خوردن ناراحت شده. از اون طرف خیلی وقت بود که خدا میخواست اینا رو بفرسته زمین تا از این حالت بخور بخواب بهشت در بیان و یه کمی فعالیت کنن و مخو از آکبندی در بیارن. اما دلش نمیومد. ولی وقتی قیافه وحشت زدشونو دید و از طرفی قبلا هم اینا تهدید کرده بود که اگه بخورینش ناکارتون میکنم، فرصت رو غنیمت شمرد و به همین بهانه اینارو از بهشت انداخت بیرون تو زمین، و اینجوری شد که آدم از بهشت به زمین رانده شد.


پ.ن: این داستان خیلی طولانی شد، یاد پست های قدیمی گنجینه افتادم که همشون طولانی بودن. خلاصه دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.


جمعه 11 آذر 1390

اندر احوالات تعصب

   نوشته شده توسط: سعید    

یادم هست هشت نه سال قبل که جوانتر و خام تر از الانم بودم تصمیم گرفتم که از عقاید متعصبانم دست بردارم و از زیر سوال بردن پیش فرض های ذهنیم نترسم. فکر می کردم که همین تصمیم باعث میشه که ظرف مدت یکی دو ماه آدم دیگه ای بشم و تعصب رو کنار بذارم. اما حتی امروز هم بعد از گذشت این همه سال هنوز هم بعضی از همون پیش فرض های ده پونزده سال قبل رو یه گوشه ای از ذهنم میبینم که جا خوش کرده و واسه خودش جولان میده. تفکراتی که بعد یکی دو هفته فکر در موردشون میبینم تا چه حد بی پایه و حتی در مواردی چقدر خنده آور هستن.

به نظرم هیچ روشی مخرب تر از روش تفکر متعصبانه و پیش فرض مدار رو فکر آدمی نیست. طوری افکار و عقایدت رو میبنده که به سختی بتونی حتی روزی به نادرست بودنش فکر کنی. تازه اگه با شانس و زحمت زیاد بالاخره متوجه بشی که این نوع روش چه صدمه ای بهت زده تازه باید چندین و چند سال تلاش کنی که اثرات زیان بارش رو از فکرت پاک کنی.

وقتی میبینم آدمایی ظرف یه سال چنان عوض میشن که به عنوان مثال از یه مذهبی دو آتیشه تبدیل میشن به یه لامذهب تیر، به خودم میگم یا من خیلی اوضام خراب بوده یا اینکه این بابا فقط تعصبشو را با یه جور تعصب دیگه عوض کرده، وگرنه آش همون آشه و کاسه و هم همون کاسه. فقط فرقش اینه که قبلا فقط آدم متعصبی بود، الان تبدیل شده به متعصب + پرمدعا، و یه جورایی وضعش بهتر نشده که هیچ، خیلی هم وخیم تر شده.

حال تو کلام آخر بگم که اولا هیچ وقت برای کنار گذاشتن تعصباتمون زود نیست. دوم اینکه تشخیص تفکر متعصبانه اصلا آسون نیست، تو میتونه سالها خودتو یه روشنفکر بدونی در حالی که کل این مدت متعصب خفنی بیش نبودی! سومش این که تعصب همیشه پشت پنجره ی باز خونه ی فکرمون نشسته، هر چند وقت یه بار یه برسی بکن ببین جای دست و پاهای گلیش رو پنجره هست یا نه.


جمعه 4 آذر 1390

همینطوی میخوام چن تا سوال بپرسم

   نوشته شده توسط: سعید    

راستی مردها برای جلب توجه زنها چه کار میکنن؟ چقدر از عطش کسب قدرت و شهرت و ثروت برای جلب توجه زن هاست؟ خوش پوش بودن و ظاهر آراسته و تناسب اندام و در مجموع بهتر جلوه کردن چطور؟ چه میزان از این کارها برای جلب توجه عموم انسانها و چه میزان برای جلب توجه جنس مخالف (یا جنس موافق در موارد خاص) هست؟

حالا زن ها برای جلب توجه مردها چکار میکنن؟ چقدر از عطش کسب قدرت و شهرت و ثروت برای جلب توجه مردهاست؟ خوش پوش بودن و ظاهر آراسته و تناسب اندام و در مجموع بهتر جلوه کردن چطور؟ چه میزان از این کارها برای جلب توجه عموم انسانها و چه میزان برای جلب توجه جنس مخالف (یا جنس موافق در موارد خاص) هست؟

جامعه ای رو تصور کنید که هیچ مردی برای جلب توجه زنی خودش رو مودب تر و بهتر و آراسته تر از اون چیزی که هست نشون نمیده و هیچ زنی هم برای جلب توجه مردی خودش رو مودب تر و بهتر و زیباتر از اون چیزی که هست خودش رو نشون نمیده.

به نظرتون زندگی تو همچین شرایطی آسونتر هست یا سخت تر؟ چه میزان از بهتر شدن یا بدتر شدن جامعه به خاطر همین تلاش برای جلب توجه هست؟


پ.ن: سال نو میلادی هم حالا اگه بخواین میتونه مبارکتون باشه. 


جمعه 27 آبان 1390

پی نوشت 55: دو پست در یک پست

   نوشته شده توسط: سعید    

1- یکشنبه بود. باید میرفتم دانشگاه که استادم مشاورمو ببینم. هوا سرد بود و بارونی. اما اگه امروز نمیرفتم تا پنج شنبه استاد، دانشگاه نمیومد. واسه همین کاغذ ماغذا و اطلاعاتی که میخواستم به استادمون نشون بدمو گذاشتم تو کیفمو و رفتم دانشگاه. از در دانشگاه که اومدم تو به نظرم اومد یه چیزی با روزای قبل متفاوته. شاید به خاطر کلاهم بود! آخه هوا سرد بود و برای اولین بار کلاه گذاشته بودم. اما قضیه این نبود. آها... یهو متوجه شدم، کیفم همراهم نبود! برگشتم خونه، کیفو برداشتم و اومدم دانشگاه، دیر شده بود و استاد دیگه نبود.

تو تمام این مدت رفت و برگشت به این فکر میکردم که آخه کی منو دانشگاه راه داد.

 

2- معمولا خواب های عجیب و غریب زیاد میدیدم. اما خیلی وقت بود که از این دسته خواب ها ندیده بودم. بالاخره یکیشو دیدم. خواب دیدم قیامت شده بود! (یا اینکه یه منجی ظهور کرده بود، یه چیزی بود تو همین مایه ها) من و خیلی های دیگه از سراسر دنیا به یه مکانی که انگار تو این دنیا نبود فراخونده شدیم و دور هم جمع شده بودیم تا در مورد سرنوشت دنیا تصمیم بگیریم. یه نفری هم بود تو مایه های منجی، مرد نسبتا پیری بود (حدود 60 سال) که خیلیا میشناختنش انگار. خلاصه قرار شد یه فرد از ترکیه سرپرستی گروه مقاوت رو تشکیل بده تا تو تمام دنیا مبارزات رو رهبری کنه و همه قبول کردن و کار تموم شد و یه عده شروع کردن برای همه شعر خوندن. اما من که کنار دست این منجی 60 ساله نشسته بودم باهاش صحبت کردم و اجازه خواستم که من هم صحبت کنم. اجازه داد، از جام پا شدم، هم همه ای شد که حرفها زده شده و این جوان چرا بلند شده و مراسم رو به هم زده. دور جایی که مردم نشسته بودم چرخیدم و انگشت اشاره و شستم رو به هم مالیدم، چیزی مثل پوست پیاز از دستم جدا میشد و به زمین میریخت و در همون حال افرادی از جمع به زمین میوفتادن و میمردن. یک دور که زدم پیش مرد 60 ساله برگشتم و بابت جسارتم عذرخواهی کرد و توضیح دادم اینا افرادی بودن که در حین حضورشون تو این جایی که هستیم اجلشون رسیده بود، این کار رو کردم که توجه جمع رو جلب کنم.  عذرخواهیم رو پذیرفت. بعد رو به جمع کردم تا نظرم رو به همه اعلام کنم که از خواب پا شدم. البته تقربا یادمه که چی می خوساتم بگم اما خب چون قسمت نشد تو خواب بگم دیگه اینجا نمینویسم، حالا باشه دوباره که قیامت شد نظرم رو میگم.


تعداد کل صفحات: 66 1 2 3 4 5 6 7 ...