حماقت
عمق حماقت بعضی ها انقدر زیاده که با دیدنش به وحشت میوفتن و برای خلاصی از این وحشت حماقتشون رو انکار کرده و بعدش هم سعی میکنن فراموشش کنن. یه دسته ی دیگه هم هستن که حماقتشون برجی هست سر به فلک کشیده. این دسته انقدر در نادانی غرق هستن که تنها چیزی که از حماقتشون میبینن عظمت اون برج هست و از این عظمت به خودشون می بالن. و مسلما هستن آدمایی که با پی بردن به عمق یا عظمت نادانیشون، در برابر دنیا فروتن و متواضع میشن و سعی میکنن با شجاعت تمام و در عین اعتراف به نادان بودنشون کسب دانایی کن تا به آدم باشعورتر و بهتری تبدیل بشن.
در کل انواع زیاد و مختلفی نادان و نادانی وجود داره. انواع زیاد و زیر گروه های متعدد. من به زیر گروهی تعلق دارم که بهشون میگن گیاه های نادون! ما کسایی هستیم که چیزهای کثیف و زشت و ناهمگون رو اطرافمون میبینیم. راه بهتر شدن و جداشدن از این ناکجا آبادی که توش هستیم رو میدونیم. اما انگیزه ای برای حرکت نداریم. شبیه درختچه ای که تو یه گنداب زندگی میکنه. انقدر سر جاش وایستاده که ریشه دوونده و جزیی از محیط شده. هر از گاهی نگاهی به اطراف میکنه و یادش میاد که کی هست و کجاست. اما دلیلی برای حرکت نداره. ممکنه بعضی وقتا یه تکونی به خودش بده اما در آخر میدونه که به جز داشتن ادعاهای متفاوت، فرق دیگه ای با محیط اطرافش نداره.
پ.ن: تمام اینایی که گفتم یه بخش قضیه هست. بخش جالبش اینه با تمام این چیزایی که گفتم و تو این آشفته بازار همه چیز به نظر درست میرسه یه جورایی همه چیز همونجوری هست که باید باشه. هوزم از کسی متنفر نیستم و حتی دروغ های جناب دروغ هم نمیتونه بشتر از چند ثانیه رو اعصابم راه بره. مثل اینکه واقعا تو این طوفان همه چیز ارومه...
پی نوشت 32: میرم مرخصی استعلاجی!
بعد از مدتها، تو همین لحظه ای که این متن رو مینویسم احساس میکنم از خیلی از آدم های اطرافم بیشتر میفهمم. دنیایی که توش زندگی میکنن برام خیلی کوچیکه و به هیچ وجه ارزش زندگی کردن رو نداره؛ همه ی اینا در حالی هست مزخرف ترین ماه های زندگیم رو میگذرونم.
خب تا وقتی که دوباره عقل بیاد توی سرم، برای جلوگیری از نوشتن چیزی تو این وبلاگ یا نظری تو وبلاگ شما که ممکنه بعدا از نوشتنش پشیمون بشم، به این وبلاگ و وبلاگ های شما سر نمیزنم. امیدوارم که این غیبت زیاد طول نکشه.
پی نوشت 31: حالا ببینا... نمیزارن... مثل ****
بر خلاف دوران بچگی و نوجوونیم، حالا دیگه آدم عصبی و احساساتیی نیستم. کم پیش میاد عصبانی بشم و خیلی خیلی کم پیش میاد از عصبانیت جوش بیارم.
امروز طبق عادت معمول و نادرستم موقع شام تلویزیون رو روشن کردم. اخبار ساعت 7 پخش میشد و گزیده ای از حرفای احمدی نژاد بود. می گفت مفتخریم که صنعت کشورمون به هیچ قطعه ای که بهش نیاز داشته باشه محتاج نیست و همه رو خودمون میتونیم بسازنیم. حداقل تو زمینه ی دستگاه استخراج و فراوری مواد معدنی میدونم که علاوه بر نداشتن فناوری ساخت خیلی از دستگاه های حیاتی در این زمینه، به خاطر تحریم حتی توانایی وارتاشون رو هم نداریم تا با دستگاه های زوار دررفته ی قدیمیمون عوضش کنیم. حالا این بابا پا میشه میاد میگه... تو دلم گفتم ارزششو نداره دهنتو واسه فحش دادن به این آدم آلوده کنی. یک ثانیه نشد یکی دیگه پیداش شد و گفت علاوه بر کم کردن تورم تا حد 9.9% ، در خرداد اونو به 9.4% هم رسوندن و تازه میخوان به 4~5 درصد برسونن. آقا ما رو میگی، به خودم گفتم تا عصبانی نشدم و از بالا تا پایینشونو به فحش نکشیدم تلویزیون رو خاموش کنم و تو سکوت مزخرف شام رو بخورم.
پی نوشت 30: واقعا چرا؟
چجوریاست وقتی یه سگی به آخرای عمرش میرسه و از فرط پیری مریض و رو به مرگه برای اینکه درد نکشه صاحبش که چندین سال باهاش زندگی کرده و عاشقشه، میبردش دامپزشکی تا بی درد خلاصش کنن. یه اسب وقتی تصادف بدی میکنه که امیدی به زنده موندنش نیست خلاصش میکنن. اما وقتی یه آدم که بیماری سختی داره و در حال مرگه و به شدت درد میکشه از اطرافیانش خواهش میکنه که خلاصش کنن، این کار براش انجام نمیشه؟
پ.ن: الان که شما این متن رو میخونید من دیگه اینجا نیستم! یه سفر دو روزه میرم و به احتمال زیاد شنبه بر میگردم