بزرگترین خودفریبی
بزرگترین خودفریبی
معمولا...
بالاخره تو زندگی هر کسی یه شبی هست که از خواب بیدار میشه و اشک تو چشمش جمع میشه. تا صبح گریه می کنه و فقط به یه چیز فکر می کنه. بدون اون نمی تونم زندگی کنم. اون دقیقا همونی هست که می خوام. یا اون یا هیچکسه دیگه!
البته یه شبه دیگه هم تو زندگی هر کسی هست. بهتره بگم یه ظهر. طرفای ساعت 12 از خواب پا میشی و میبینی که یه موجود بی ریخت که مثل عنکبوت دستاشو دورت حلقه کرده پیشت خوابیده. حتی تصورش رو هم نمی تونی بکی که چطوری این همه مدت با یه همچین موجودی زندگی کردی.
شاید این تنها زمانی باشه که می فهمی چه کلاه گشادی سر خودت گذاشتی. البته این حس رو خیلی زود از دست میدی. چون خیلی زود خودفریبی بزرگ دیگه ای تو زندگیت اتفاق میفته. یه روز دوباره همه چیز برات زیبا می شن و تازگی پیدا می کنن. دوباره به این نتیجه می رسی که جیرجیرکها صدای آرامش بخشی دارن! روز از نو روزی از نو...
اما بزرگترین خودفریبی اینه که ما با دونستن تمام اینها به خودمون اجازه می دیم که برای بار بعدی و بعد از اون و بعد تر و بعدتر از اون و حتی بعد از بعدتر از اون و... این اتفاق رو تجربه کنیم. حتی بعضی از ماها این رو دلیل زندگیمون می دونیم.
خب اگه این گفته درست باشه که "زندگی کردن حماقت است" پس شاید این خودفریبی هم دلیل خوبی برای ادامه دادن به این حماقت باشد. My a…
یک سوال بسیار سخت
تا حالا فیلم هندی دیدین؟
فرض کنید که...
عاشق یکی شدی و تا حد مرگ! دوستش داری. یه روز که با هم رفتید کوه، اون از کوه پرت میشه پایین و می میره. شما نمیتونین با این واقعیت کنار بیاین و خودکشی می کنین. اما زنده می مونین. تو دورانی که تو بیمارستانین با یکی آشنا می شین و بعد از مدتی ... بله دیگه... عاشقش می شین. حالا از بد روزگار یا از خوب روزگار! بعد یه سال سر و کله ی معشوق قبلیتون پیدا میشه. سُر و مُر و گُنده. چون شانس آورده و یکی پیداش کرده و تو این این یه سال ازش مراقبت کرده.
چون ارتفاع زیاد بوده و یه رودخونه زیر دره جریان داشته همه فکر کرده بودن که جنازه یه جورایی گم و گور شده. واسه همین همه فکر کرده بودن که اون مرده.
خب تا اینجاش که فیلم هندی بود. اما از اینجا به بعدش رو من از شما سوال میکنم.
اگه جای اون عاشق باشید چیکار می کنید؟ با عشق اولیتون به زندگی ادامه می دین یا عشق دومتون؟
اقسام الدانشجو
و هو (الدانشجو) یطعم طعاما فقط اسمه طعام،شیء نرمتر من السنگ،الذی قادر علی ذهاب من الحلقوم الی الپایین و امله (آرزویش) فی الازدواج شدید ولیکن لا دست یافتنی و فقط فی الخیال بافتنی.
اوله تنبل الذی فی خواب فی الخوابگاه دائم.دومه عاطل و هو مغرور بسیار و یحمل دائما فی دسته "کیف"،عجیب اسمه سامسونیت و معمولا خالی من الکتاب و الدفتر و فی داخله شانه،حوله و زیر شلوار.
اما القسم سوم من الدانشجو هو الباطل و مشخصاته چنین:هو یا یدرس و لا یخواب و بل بگوش موسیقیه دائم حتی فی الخواب و سر کاره دائما با شعر و الرمان.ابنائه من هذا القسم معمولا یدود سیگارا کثیرا.اولئک العاشقون و همیشه بی خیال یا فی الخیال الباطل.
علاوه علی الاینها،اقسام دیگر من الدانشجو موجود،مانند نوع الرپ:الذی یافت می شود فی دانشگاه الآزاد،نوع الدرس خوان الذی نادر مثل یاقوت و نوع الدیگر هو الذی ملعبت فی یدالسباسیون و نوع الآخر من دانشجو:هو بی کار الذی یکتب و ینتشر نشریه مثل....
تیمارستان!!!
پزشک قانونی به بیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می آمد.وی او را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید:می بخشید آقا شما را به چه علت به تیمارستان آورده اند!؟
مرد در جواب گفت:
آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری 18 ساله داشت.روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت.از آن روز به بعد زن من،مادر زن پدرشوهرش شد،و چندی بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسری زائید که نامش را چنگیز گذاشتند.چنگیز برادر من شد،زیرا پسر پدرم بود.اما در همان حال چنگیز نوه ی زنم بود و از این قرار نوه ی من هم می شد،و من پدر بزرگ برادر تنی خود شده بودم!
چندی بعد زن من پسری زائید ،و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و حتی مادربزرگ او شد.در صورتی که پسرم،برادر مادربزرگ خود و حتی نوه ی او بود.از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم خواهر پسرم می شود،بنده ظاهرا خواهرزاده ی پسرم شده امضمنا من پدر مادرم و پدر بزرگ خود هستم.پس پدرم،هم برادر من است و هم نوه ام!!
حالا آقای دکتر اگر شما هم به چنین مصیبتی دچار می شدید،آیا کارتان به تیمارستان نمی کشید؟؟
تاریخچه ی گنجینه
انگار که همین دیروز بود، روز سال تحویل عابد با قیافه ی دهه ی ۶۰ اومد پیشم و گفت رفیق، میخوام مثل دو تا مرد یه کار جدی رو شروع کنیم... هستی یا نه؟ من یه کم جا خوردم. گفتم چه ناغافل، حالا کاره چی هست؟ گفت که می خوام یه وبلاگ درجه ی یک بزنیم؟ گفتم چی...؟ حالا این وبلاگ چیه؟ قبلا خودت امتحانش کردی؟ ...ببین، من اهل زهرماری نیستم. میخوای بزنی تو رگ بزن منو بی خیال. عابد گفت که...
عابد
: پهه... منو... اینو...
من
: باز سوتی دادم؟
عابد
: تو تو قرن ۲۰ زندگی میکنی و هنوز نمی دونی وبلاگ چیه؟
عابد
: وبلاگ یه چیزی هست تو مایه های روزنامه. توش هر چی بخوای می نویسی. فقط فرقش با روزنامه اینه که خوانندش کمتره. (بعدا فهمیدم که اصلا خواننده نداره)
من
: اواه...
عابد
: گاله رو ببند... زشته، مردم فکر میکنن که هیچی ندیده ای.
منم که یه عمر بود عقده ی نوشتم داشتم بدون اینکه فکر کنم که چه **** میکنم در حالی که نیشم تا بناگوش باز بود گفتم...
من
: رفیق... ما از اونایی نیستیم که رفیقمونو تنها بذاریم. هستم تا آخرش...
از اون موقع حدود چهل سال می گذره و من هنوز نفهمیدم که چی شد که همچین حماقتی رو کردم. اما کاری بود که انجام شد. در هر صورت وبلاگ ما هم چهل و چند ساله شد. اما هنوز که هنوزه بعد از این همه سال آمار بازدید وبلاگمون از ۵ تا در روز بالاتر نرفته...
سال نو مبارک
